کد خبر: ۵۴۳۳۶۰
زمان انتشار: ۰۹:۱۵     ۰۸ اسفند ۱۴۰۳
دلنوشته؛
محمد مهدی بهداروند

ابوعلی برادر خوبم سلام

ابوعلی سایه‌ی سید حسن نصرالله سلام

خسته نباشی عمری به تلاش و محبت گرداگرد سید حسن بودی. دست مریزاد

یادش بخیراولین بار تو را در کنار سید، در بیروت، در ضاحیه دیدم. چقدر آرام بودی، چقدر متین. در میان ازدحام، بی‌صدا، اما هوشیار، محکم، اما بی‌ادعا. چشم‌هایت مدام می‌چرخیدند، هر زاویه‌ای را می‌کاویدند، اما هر بار به یک نقطه بازمی‌گشتند: سید. گویی با نگاهت، او را در حصاری از محبت و مراقبت گرفته بودی، سدی ساخته بودی که هیچ خطر و خیانتی یارای عبور از آن را نداشت.

سایه‌ای بودی که هیچ‌گاه از صاحبش جدا نمی‌شد. هر جا که سید بود، تو هم بودی. در میان مردمی که مشتاقانه برای سخنرانی‌هایش گرد آمده بودند، در جلسات مهم، در شب‌های پراضطراب عملیات، حتی در لحظاتی که هیچ‌کس او را نمی‌دید، تو آنجا بودی. می‌دانستم که هرگاه سید لبخند می‌زند، جایی در نزدیکی‌اش، تو ایستاده‌ای. وقتی سید با صلابت سخن می‌گفت، می‌دانستم که تو تمام خطر‌ها را سنجیده‌ای، که هیچ چیزی نمی‌تواند به او نزدیک شود.

اولین بار تو را در کنار سید، در بیروت، در ضاحیه دیدم. در میان ازدحام مردمی که برای شنیدن کلامش گرد آمده بودند، تو ساکت و استوار ایستاده بودی. نه بلند سخن می‌گفتی و نه نگاهت را به جایی جز مسیر سید می‌دوختی. اما در سکوتت، صلابت مردی موج می‌زد که تمام زندگی‌اش را برای پاسداری از سید وقف کرده بود.

چقدر محجوب و آرام بودی، اما چشم‌هایت چیزی فراتر از آرامش داشت. برق تیزهوشی، مراقبت، و یک وفاداری بی‌نهایت در آن‌ها موج می‌زد. با چشمانت سید را محاصره کرده بودی، گویی دیواری از جنس جانت را دور او کشیده بودی، دیواری که هیچ خطری نمی‌توانست از آن عبور کند.

هیچ‌گاه سید را ندیدم، مگر آنکه تو در کنارش بودی. روز‌ها و شب‌ها، در سخت‌ترین لحظات، در کوچه‌های ضاحیه، در میدان‌های نبرد، در میان مردم، در جلسات مهم، تو همیشه همان‌جا بودی. مردم وقتی سید را نگاه می‌کردند، عشق و احترام در نگاهشان موج می‌زد، اما تو… تو فراتر از عشق و احترام، برای او جان می‌دادی.

اولین بار تو را در کنار سید، در بیروت، در ضاحیه دیدم. میان ازدحام جمعیت، قامت رشید و متینت همانند دژی مستحکم بود. محجوب و آرام، اما در چشمانت برق مراقبتی بود که نشان از تعهدی عمیق داشت. تو فقط یک محافظ نبودی، تو سایه‌ی سید بودی، همیشه در کنار، همیشه آماده.

چشم‌هایت همیشه در حال رصد بودند. نه از سر شک، بلکه از سر عشق و ایمان. گویی دیواری نادیدنی از نگاهت دور سید کشیده بودی، سدی که هیچ خطری توان شکستن آن را نداشت. نگاهت به همه چیز و همه کس بود، اما در عین حال، همیشه به سید ختم می‌شد. با دست‌هایت محافظش بودی، با چشمانت مراقبش، و با قلبت همراهش.

هیچ‌وقت ندیدم که سید جایی باشد و تو نباشی. در سخنرانی‌ها، در دیدار‌های مردمی، در جلسات محرمانه، در لحظه‌های سخت، تو همیشه در همان نزدیکی بودی. مردم وقتی سید را نگاه می‌کردند، به او عشق می‌ورزیدند، اما تو نه‌تن‌ها عشق ورزیدی، بلکه با جانت از او دفاع کردی.

اما آن روز… آن روز که سید رفت… آن روزی که ضاحیه دیگر نور نداشت، صدایی نداشت، فقط ماتم بود و دستانی که در سوگ، رو به آسمان بالا رفته بودند… آن روز تو هم آمدی، اما دیگر سید با تو نبود.

اما آن روز… روزی که سید رفت… همه چیز عوض شد. دیدم که آمدی، مثل همیشه در کنار سید، اما این‌بار نه برای محافظتش، بلکه برای وداع. تابوتش را بر دوش کشیدی، همان دستی که سال‌ها سپر او بود، حالا او را به سمت خانه‌ی ابدی‌اش حمل می‌کرد. پاهایت استوار بودند، مثل همیشه، اما دیگر آن نگاه تیز و آماده را در چشمانت ندیدم. چیزی در عمق وجودت شکسته بود، اما باز هم اشک نریختی، باز هم سکوت کردی. شاید مثل خود سید، دوست نداشتی دشمن اشکت را ببیند. تورا ازدور نظاره میکردم ومی خواندم:یا ابا علی، وین سیدک؟ وین حبیبک؟

وقتی تابوت سید را بر دوش گرفتی و قدم در ورزشگاه گذاشتی، بغضم شکست. دیگر نفهمیدم چه شد، تنها دست‌هایم را به آسمان بردم و با صدایی که از عمق جانم بیرون می‌آمد، فریاد زدم: ابوعلی! وین سید؟ وین سید؟

اما تو حتی سرت را بلند نکردی. گویی هنوز هم وظیفه داشتی، حتی حالا که دیگر چیزی برای حفاظت باقی نمانده بود.

اما آن روز… روزی که سید رفت… روزی که ضاحیه، یتیم شد، روزی که پرچم‌های سیاه، کوچه‌ها را پر کردند، روزی که دیگر هیچ نوری در چشمان مجاهدان نبود… تو هم آمدی، اما این بار برای آخرین وداع. یا ابا علی، وین سیدک؟ وین حبیبک؟ وین قائدک؟

دیدم که آمدی. این بار هم در کنار سید، اما نه برای حفاظت… این بار برای بدرقه. تابوتش را به دوش کشیدی، همان دستی که سال‌ها برای محافظتش سپر شده بود، این‌بار او را به سوی خانه‌ی ابدی‌اش حمل می‌کرد. پاهایت محکم بود، مثل همیشه، اما این بار، چیزی در عمق چشمانت شکست.

انتظار داشتم که اشک بریزی، که فریاد بزنی، اما نه، ابوعلی! اشک نریختی، فریاد نزدی. شاید مثل سید، دوست نداشتی دشمن اشکت را ببیند. اما من… من دیگر تاب نیاوردم. وقتی تو را دیدم که با تابوت سید وارد ورزشگاه شدی، بغضم ترکید. دست‌هایم را بالا بردم، فریاد زدم، نامت را بار‌ها و بار‌ها صدا زدم: ابوعلی! وین سید؟ وین سید؟

من تو را دیدم، ابوعلی! دیدم که تابوت سید را با همان دست‌هایی که سال‌ها محافظش بودند، بلند کردی. همان دستی که بار‌ها پیش از او راه را هموار کرده بود، این‌بار او را تا خانه‌ی ابدی‌اش بدرقه می‌کرد. پاهایت استوار بود، مثل همیشه، اما نگاهت دیگر آن برق سابق را نداشت.

انتظار داشتم اشک‌هایت را ببینم، اما نیامدند. چشمانت خیس نبود. شاید مثل خود سید، دوست نداشتی دشمن اشک‌هایت را ببیند. شاید هنوز باور نداشتی که سید دیگر نیست. اما من طاقت نیاوردم، من وقتی دیدم که با تابوت او وارد ورزشگاه شدی، بغضم شکست. فریاد زدم، نامت را صدا زدم، بار‌ها و بارها:ابوعلی! وین سید؟ وین سید؟

اما تو، همچنان سکوت کردی… مثل همیشه، مثل تمام آن سال‌هایی که کنار سید بودی، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، بی‌هیچ ادعایی. تو، مثل همیشه، در سکوت رفتی.

ابوعلی، حالا که سید نیست، چه می‌کنی؟ دیگر نیازی به بیسیم نیست، دیگر لازم نیست در تاریکی شب، پشت سرش حرکت کنی. دیگر در‌ها را قبل از ورود او چک نمی‌کنی، دیگر گوشه‌ی اتاق، بی‌صدا، اما هشیار نمی‌ایستی. حالا که دیگر کسی نیست که سپرش باشی، دست‌هایت را کجا می‌بری؟

حالا که دیگر صدای سید را نمی‌شنوی، بگوچگونه شب‌ها آرام می‌گیری؟

بگو، چه می‌کنی وقتی نیمه‌شب از خواب می‌پری و ناخودآگاه دنبال صدای بیسیم می‌گردی؟ چگونه کنار می‌آیی با نبودنش؟ مگر نه اینکه سایه، بدون صاحبش بی‌معناست؟ یا ابا علی، قل لی کیف تحتمل؟ کیف تتحمل هذا الفراق؟

من اما… من دیگر نمی‌توانم. این دلتنگی، این نبودن، این جای خالی، مرا به زانو درآورده است. ضاحیه بی‌نور شده، خیابان‌ها بی‌سید، هوا سنگین است. دیگر آن قامت بلند را نمی‌بینم، دیگر آن صدای آرام، اما قاطع را نمی‌شنوم. چقدر دلم تنگ شده، چقدر نبودنش را باور نمی‌کنم…

بگو ابوعلی، تو چگونه این غم را به دوش می‌کشی؟ چگونه با نبودن او ادامه می‌دهی؟ تو که همیشه سایه‌اش بودی، حالا بی‌او چطور؟

یا ابا علی، انت آخر الرجال… لکن بدون سید، کیف؟ کیف تصبر؟ کیف تتحمل؟

 

ابوعلی، حالا که سید نیست، چه می‌کنی؟ شب‌ها چگونه آرام می‌گیری؟ مگر نه اینکه شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندی که مبادا خطری به او نزدیک شود؟ حالا که بیسیم‌ها خاموش‌اند، حالا که دیگر صدای سید را در گوشی‌ات نمی‌شنوی، چه می‌کنی؟

برایمان بگو، از سید بگو، از شب‌هایی که در سکوت می‌نشستی و چهره‌ی متفکرش را در نور کم‌رنگ اتاق نگاه می‌کردی.

از لحظه‌هایی که آرام در کنارش می‌ایستادی، اما در دل، آماده‌ی فداکاری بودی.

از خلوت‌های سید، از گریه‌های بی‌صدایش، از لبخندهایش در میان خستگی‌ها، از کلمات آخرش… آخرین باری که نگاهش کردی، چه گفت؟

یا ابا علی، اشهد انک الصادق الوفی… ما خانتک العین و لا ارتعشت یدک….

اما حالا، بعد از او… چطور تحمل می‌کنی، ابوعلی؟

یا ابا علی، انت آخر الرجال… ولکن بدون سید، کیف؟ کیف تصبر؟ کیف تتحمل؟

ابوعلی، حالا که سید نیست، تو چگونه با نبودنش کنار می‌آیی؟ چه می‌کنی وقتی دیگر او را در کنار خودت نمی‌بینی؟ وقتی دیگر بیسیم از صدای فرمان‌هایش خالی شده؟ برایمان بگو، بگو از سید. از شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌ماندی، تا او حتی لحظه‌ای احساس خطر نکند. از لبخندهایش، از نگاه‌های معنادارش که گاه تنها تو می‌توانستی آن‌ها را بفهمی.

از خلوت‌های سید برایمان بگو… از نماز‌های شبش، از اشک‌هایی که بی‌صدا در تاریکی شب می‌ریخت. از آن لحظات که تنها بود و شاید جز تو کسی او را نمی‌دید. از شب‌های عملیات، از زمانی که پشت بیسیم می‌نشست، آرام، اما قاطع، دستور می‌داد و تو آماده اجرای فرمان بودی؛ و از لحظه‌های آخرش بگو… از آن ثانیه‌هایی که دیگر هیچ راه برگشتی نبود. تو که همیشه سپرش بودی، چگونه تاب آوردی که دیگر نباشد؟ چگونه توانستی سید را بر دوش بگیری و قدم برداری، بی‌آنکه زانو بزنی؟ چگونه لحظه‌ای که تابوتش را به خاک سپردند، نفس کشیدی؟

ابوعلی، تو آخر مردانگی بودی، آخر غیرت، آخر فداکاری. اما حالا که سید نیست… تو چگونه تحمل می‌کنی؟

نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
انتشاریافته:
در انتظار بررسی: ۰
* نظر:
جدیدترین اخبار پربازدید ها
نیازمندیها
09107726603 تماس یا پیام در پیام رسان های ایتا و تلگرام