
ابوعلی برادر خوبم سلام
ابوعلی سایهی سید حسن نصرالله سلام
خسته نباشی عمری به تلاش و محبت گرداگرد سید حسن بودی. دست مریزاد
یادش بخیراولین بار تو را در کنار سید، در بیروت، در ضاحیه دیدم. چقدر آرام بودی، چقدر متین. در میان ازدحام، بیصدا، اما هوشیار، محکم، اما بیادعا. چشمهایت مدام میچرخیدند، هر زاویهای را میکاویدند، اما هر بار به یک نقطه بازمیگشتند: سید. گویی با نگاهت، او را در حصاری از محبت و مراقبت گرفته بودی، سدی ساخته بودی که هیچ خطر و خیانتی یارای عبور از آن را نداشت.
سایهای بودی که هیچگاه از صاحبش جدا نمیشد. هر جا که سید بود، تو هم بودی. در میان مردمی که مشتاقانه برای سخنرانیهایش گرد آمده بودند، در جلسات مهم، در شبهای پراضطراب عملیات، حتی در لحظاتی که هیچکس او را نمیدید، تو آنجا بودی. میدانستم که هرگاه سید لبخند میزند، جایی در نزدیکیاش، تو ایستادهای. وقتی سید با صلابت سخن میگفت، میدانستم که تو تمام خطرها را سنجیدهای، که هیچ چیزی نمیتواند به او نزدیک شود.
اولین بار تو را در کنار سید، در بیروت، در ضاحیه دیدم. در میان ازدحام مردمی که برای شنیدن کلامش گرد آمده بودند، تو ساکت و استوار ایستاده بودی. نه بلند سخن میگفتی و نه نگاهت را به جایی جز مسیر سید میدوختی. اما در سکوتت، صلابت مردی موج میزد که تمام زندگیاش را برای پاسداری از سید وقف کرده بود.
چقدر محجوب و آرام بودی، اما چشمهایت چیزی فراتر از آرامش داشت. برق تیزهوشی، مراقبت، و یک وفاداری بینهایت در آنها موج میزد. با چشمانت سید را محاصره کرده بودی، گویی دیواری از جنس جانت را دور او کشیده بودی، دیواری که هیچ خطری نمیتوانست از آن عبور کند.
هیچگاه سید را ندیدم، مگر آنکه تو در کنارش بودی. روزها و شبها، در سختترین لحظات، در کوچههای ضاحیه، در میدانهای نبرد، در میان مردم، در جلسات مهم، تو همیشه همانجا بودی. مردم وقتی سید را نگاه میکردند، عشق و احترام در نگاهشان موج میزد، اما تو… تو فراتر از عشق و احترام، برای او جان میدادی.
اولین بار تو را در کنار سید، در بیروت، در ضاحیه دیدم. میان ازدحام جمعیت، قامت رشید و متینت همانند دژی مستحکم بود. محجوب و آرام، اما در چشمانت برق مراقبتی بود که نشان از تعهدی عمیق داشت. تو فقط یک محافظ نبودی، تو سایهی سید بودی، همیشه در کنار، همیشه آماده.
چشمهایت همیشه در حال رصد بودند. نه از سر شک، بلکه از سر عشق و ایمان. گویی دیواری نادیدنی از نگاهت دور سید کشیده بودی، سدی که هیچ خطری توان شکستن آن را نداشت. نگاهت به همه چیز و همه کس بود، اما در عین حال، همیشه به سید ختم میشد. با دستهایت محافظش بودی، با چشمانت مراقبش، و با قلبت همراهش.
هیچوقت ندیدم که سید جایی باشد و تو نباشی. در سخنرانیها، در دیدارهای مردمی، در جلسات محرمانه، در لحظههای سخت، تو همیشه در همان نزدیکی بودی. مردم وقتی سید را نگاه میکردند، به او عشق میورزیدند، اما تو نهتنها عشق ورزیدی، بلکه با جانت از او دفاع کردی.
اما آن روز… آن روز که سید رفت… آن روزی که ضاحیه دیگر نور نداشت، صدایی نداشت، فقط ماتم بود و دستانی که در سوگ، رو به آسمان بالا رفته بودند… آن روز تو هم آمدی، اما دیگر سید با تو نبود.
اما آن روز… روزی که سید رفت… همه چیز عوض شد. دیدم که آمدی، مثل همیشه در کنار سید، اما اینبار نه برای محافظتش، بلکه برای وداع. تابوتش را بر دوش کشیدی، همان دستی که سالها سپر او بود، حالا او را به سمت خانهی ابدیاش حمل میکرد. پاهایت استوار بودند، مثل همیشه، اما دیگر آن نگاه تیز و آماده را در چشمانت ندیدم. چیزی در عمق وجودت شکسته بود، اما باز هم اشک نریختی، باز هم سکوت کردی. شاید مثل خود سید، دوست نداشتی دشمن اشکت را ببیند. تورا ازدور نظاره میکردم ومی خواندم:یا ابا علی، وین سیدک؟ وین حبیبک؟
وقتی تابوت سید را بر دوش گرفتی و قدم در ورزشگاه گذاشتی، بغضم شکست. دیگر نفهمیدم چه شد، تنها دستهایم را به آسمان بردم و با صدایی که از عمق جانم بیرون میآمد، فریاد زدم: ابوعلی! وین سید؟ وین سید؟
اما تو حتی سرت را بلند نکردی. گویی هنوز هم وظیفه داشتی، حتی حالا که دیگر چیزی برای حفاظت باقی نمانده بود.
اما آن روز… روزی که سید رفت… روزی که ضاحیه، یتیم شد، روزی که پرچمهای سیاه، کوچهها را پر کردند، روزی که دیگر هیچ نوری در چشمان مجاهدان نبود… تو هم آمدی، اما این بار برای آخرین وداع. یا ابا علی، وین سیدک؟ وین حبیبک؟ وین قائدک؟
دیدم که آمدی. این بار هم در کنار سید، اما نه برای حفاظت… این بار برای بدرقه. تابوتش را به دوش کشیدی، همان دستی که سالها برای محافظتش سپر شده بود، اینبار او را به سوی خانهی ابدیاش حمل میکرد. پاهایت محکم بود، مثل همیشه، اما این بار، چیزی در عمق چشمانت شکست.
انتظار داشتم که اشک بریزی، که فریاد بزنی، اما نه، ابوعلی! اشک نریختی، فریاد نزدی. شاید مثل سید، دوست نداشتی دشمن اشکت را ببیند. اما من… من دیگر تاب نیاوردم. وقتی تو را دیدم که با تابوت سید وارد ورزشگاه شدی، بغضم ترکید. دستهایم را بالا بردم، فریاد زدم، نامت را بارها و بارها صدا زدم: ابوعلی! وین سید؟ وین سید؟
من تو را دیدم، ابوعلی! دیدم که تابوت سید را با همان دستهایی که سالها محافظش بودند، بلند کردی. همان دستی که بارها پیش از او راه را هموار کرده بود، اینبار او را تا خانهی ابدیاش بدرقه میکرد. پاهایت استوار بود، مثل همیشه، اما نگاهت دیگر آن برق سابق را نداشت.
انتظار داشتم اشکهایت را ببینم، اما نیامدند. چشمانت خیس نبود. شاید مثل خود سید، دوست نداشتی دشمن اشکهایت را ببیند. شاید هنوز باور نداشتی که سید دیگر نیست. اما من طاقت نیاوردم، من وقتی دیدم که با تابوت او وارد ورزشگاه شدی، بغضم شکست. فریاد زدم، نامت را صدا زدم، بارها و بارها:ابوعلی! وین سید؟ وین سید؟
اما تو، همچنان سکوت کردی… مثل همیشه، مثل تمام آن سالهایی که کنار سید بودی، بیهیچ حرف اضافهای، بیهیچ ادعایی. تو، مثل همیشه، در سکوت رفتی.
ابوعلی، حالا که سید نیست، چه میکنی؟ دیگر نیازی به بیسیم نیست، دیگر لازم نیست در تاریکی شب، پشت سرش حرکت کنی. دیگر درها را قبل از ورود او چک نمیکنی، دیگر گوشهی اتاق، بیصدا، اما هشیار نمیایستی. حالا که دیگر کسی نیست که سپرش باشی، دستهایت را کجا میبری؟
حالا که دیگر صدای سید را نمیشنوی، بگوچگونه شبها آرام میگیری؟
بگو، چه میکنی وقتی نیمهشب از خواب میپری و ناخودآگاه دنبال صدای بیسیم میگردی؟ چگونه کنار میآیی با نبودنش؟ مگر نه اینکه سایه، بدون صاحبش بیمعناست؟ یا ابا علی، قل لی کیف تحتمل؟ کیف تتحمل هذا الفراق؟
من اما… من دیگر نمیتوانم. این دلتنگی، این نبودن، این جای خالی، مرا به زانو درآورده است. ضاحیه بینور شده، خیابانها بیسید، هوا سنگین است. دیگر آن قامت بلند را نمیبینم، دیگر آن صدای آرام، اما قاطع را نمیشنوم. چقدر دلم تنگ شده، چقدر نبودنش را باور نمیکنم…
بگو ابوعلی، تو چگونه این غم را به دوش میکشی؟ چگونه با نبودن او ادامه میدهی؟ تو که همیشه سایهاش بودی، حالا بیاو چطور؟
یا ابا علی، انت آخر الرجال… لکن بدون سید، کیف؟ کیف تصبر؟ کیف تتحمل؟
ابوعلی، حالا که سید نیست، چه میکنی؟ شبها چگونه آرام میگیری؟ مگر نه اینکه شبها تا صبح بیدار میماندی که مبادا خطری به او نزدیک شود؟ حالا که بیسیمها خاموشاند، حالا که دیگر صدای سید را در گوشیات نمیشنوی، چه میکنی؟
برایمان بگو، از سید بگو، از شبهایی که در سکوت مینشستی و چهرهی متفکرش را در نور کمرنگ اتاق نگاه میکردی.
از لحظههایی که آرام در کنارش میایستادی، اما در دل، آمادهی فداکاری بودی.
از خلوتهای سید، از گریههای بیصدایش، از لبخندهایش در میان خستگیها، از کلمات آخرش… آخرین باری که نگاهش کردی، چه گفت؟
یا ابا علی، اشهد انک الصادق الوفی… ما خانتک العین و لا ارتعشت یدک….
اما حالا، بعد از او… چطور تحمل میکنی، ابوعلی؟
یا ابا علی، انت آخر الرجال… ولکن بدون سید، کیف؟ کیف تصبر؟ کیف تتحمل؟
ابوعلی، حالا که سید نیست، تو چگونه با نبودنش کنار میآیی؟ چه میکنی وقتی دیگر او را در کنار خودت نمیبینی؟ وقتی دیگر بیسیم از صدای فرمانهایش خالی شده؟ برایمان بگو، بگو از سید. از شبهایی که تا صبح بیدار میماندی، تا او حتی لحظهای احساس خطر نکند. از لبخندهایش، از نگاههای معنادارش که گاه تنها تو میتوانستی آنها را بفهمی.
از خلوتهای سید برایمان بگو… از نمازهای شبش، از اشکهایی که بیصدا در تاریکی شب میریخت. از آن لحظات که تنها بود و شاید جز تو کسی او را نمیدید. از شبهای عملیات، از زمانی که پشت بیسیم مینشست، آرام، اما قاطع، دستور میداد و تو آماده اجرای فرمان بودی؛ و از لحظههای آخرش بگو… از آن ثانیههایی که دیگر هیچ راه برگشتی نبود. تو که همیشه سپرش بودی، چگونه تاب آوردی که دیگر نباشد؟ چگونه توانستی سید را بر دوش بگیری و قدم برداری، بیآنکه زانو بزنی؟ چگونه لحظهای که تابوتش را به خاک سپردند، نفس کشیدی؟
ابوعلی، تو آخر مردانگی بودی، آخر غیرت، آخر فداکاری. اما حالا که سید نیست… تو چگونه تحمل میکنی؟
أبو علي، ظل السيد
محمد مهدي بهداروند
أبو علي، أخي العزيز، السلام عليك
أبو علي، ظل السيد حسن نصر الله، السلام عليك
لا تتعب، كنتَ طوال حياتك تعمل بحب وتفاني حول السيد حسن. أحسنت العمل
أتذكر أول مرة رأيتك فيها بجانب السيد في بيروت، في الضاحية. كم كنت هادئاً، وكم كنت رزيناً. وسط الزحام، كنت صامتاً ولكن حريصاً، قوياً ولكن بلا ادعاء. عيونك كانت تدور باستمرار، تبحث في كل زاوية، لكن في كل مرة كانت تعود إلى نقطة واحدة: السيد. كان وكأنك تحيطه بنظرك برعاية وحب، وكأنك قد بنيت حوله جداراً من الحماية لا يمكن لأي خطر أو خيانة عبوره.
كنتَ ظلّاً لا يفارق صاحبه. أينما كان السيد، كنتَ هناك. بين الناس الذين تجمعوا بحماس للاستماع إلى خطاباته، في الاجتماعات المهمة، في ليالي العمليات المرهقة، وحتى في اللحظات التي لم يرَ فيها أحد السيد، كنتَ هناك. كنتُ أعرف أنه عندما يبتسم السيد، ستجدك قريباً منه. وعندما يتكلم السيد بكل قوة، كنتُ أعلم أنك قد قيَّمتَ جميع المخاطر، وأنه لا شيء يمكن أن يقترب منه.
أتذكر أول مرة رأيتك في بيروت، في الضاحية، وسط الزحام من الناس الذين جاؤوا للاستماع إلى كلماته، كنتَ واقفاً ساكتاً ورزيناً. لم تكن تتكلم بصوت عالٍ ولم تكن تنظر إلى شيء سوى مسار السيد. لكن في صمتك كان هناك عظمة رجل قد كرَّس حياته لحماية السيد.
كم كنتَ محجوباً وهادئاً، لكن عيونك كانت تحتوي على شيء أكثر من الهدوء. كانت تتوهج بالذكاء والحرص والإخلاص اللامحدود. كنت قد أحاطتَ السيد بنظرك، وكأنك قد بنيت حوله جداراً من روحك، جداراً لا يمكن لأي خطر أن يعبره.
لم أرَ السيد إلا وأنت بجانبه. نهاراً وليلًا، في أصعب اللحظات، في شوارع الضاحية، في ميادين القتال، بين الناس، في الاجتماعات المهمة، كنتَ دائماً هناك. عندما كان الناس ينظرون إلى السيد، كان في عيونهم الحب والاحترام، لكنك... كنتَ تذهب أبعد من ذلك، كنتَ تقدم روحك له.
أتذكر أول مرة رأيتك بجانب السيد في بيروت، في الضاحية، وسط الزحام، كان شكلك الهادئ وثابتاً كأنك حصنٌ محصن. كنتَ محجوباً وهادئاً، لكن عيونك كانت تحمل اللمعان الذي يدل على التزام عميق. لم تكن مجرد حارس، كنتَ ظلَّ السيد، دائماً بجانبه، دائماً مستعداً.
كانت عيونك دائماً تراقب كل شيء. ليس بدافع الشك، ولكن بدافع الحب والإيمان. وكأنك قد بنيت جداراً غير مرئي حول السيد بنظرك، جداراً لا يمكن لأي خطر أن يخترقه. نظرتك كانت تغطي الجميع وكل شيء، ولكن في نفس الوقت كانت دائماً تعود إلى السيد. بيديك كنتَ تحميه، بعيونك كنتَ تراقبه، وبقلبك كنتَ ترافقه.
لم أرَ السيد أبداً في مكان دون أن تكون هناك. في الخطب، في اللقاءات الجماهيرية، في الاجتماعات السرية، في اللحظات الصعبة، كنتَ دائماً قريباً. عندما كان الناس ينظرون إلى السيد، كانوا يظهرون الحب له، لكنك لم تكن فقط تحبه، بل كنتَ تدافع عنه بروحك.
لكن في ذلك اليوم... ذلك اليوم الذي رحل فيه السيد... ذلك اليوم الذي لم تعد الضاحية تضيء فيه، ولا كان هناك صوت، كان هناك فقط الحزن والأيد التي ارتفعت نحو السماء في عزاء... في ذلك اليوم، جئتَ أنت أيضاً، لكن السيد لم يكن معك.
لكن في ذلك اليوم... يوم رحيل السيد... تغير كل شيء. رأيتُك جئتَ، كما كنت دائماً بجانب السيد، ولكن هذه المرة ليس لحمايته، ولكن للوداع. حملتَ تابوته على كتفيك، يديك اللتين كانتا في يوم من الأيام درعاً له، كانت الآن تحمله إلى منزله الأخير. كانت قدماك ثابتة كما كانت دائماً، لكن لم أعد أرى ذلك اللمعان الحاد في عينيك. كان هناك شيء قد كسر في أعماقك، لكنك لم تذرف دمعة، بقيت صامتاً. ربما مثل السيد، لم ترغب في أن يرى أعداؤك دموعك. كنت أراقبك عن بُعد وأقرأ في داخلي: يا أبا علي، أين سيدك؟ أين حبيبك؟
عندما حملتَ تابوت السيد ودخلتَ إلى الاستاد، انفجر صدري بالبكاء. لم أفهم ما الذي حدث بعد ذلك، فقط رفعتُ يدي إلى السماء وصرخت بصوت خرج من أعماق روحي: أبو علي! أين السيد؟ أين السيد؟
لكن أنت لم ترفع رأسك. كان وكأنك ما زلتَ تتحمل مسؤولية، حتى الآن عندما لم يتبقَ شيء لحمايته.
لكن في ذلك اليوم... يوم رحيل السيد... يوم أصبحت الضاحية يتيماً، يوم غطت الأعلام السوداء الشوارع، يوم لم يعد هناك نور في عيون المجاهدين... جئتَ أيضاً، ولكن هذه المرة للوداع الأخير. يا أبا علي، أين سيدك؟ أين حبيبك؟ أين قائدك؟
رأيتك جئتَ، هذه المرة أيضاً بجانب السيد، لكن ليس لحمايته... هذه المرة للوداع. حملتَ تابوته على كتفيك، يديك التي كانت في يوم من الأيام درعاً له، هذه المرة كانت تحمله إلى منزله الأبدي. كانت قدماك ثابتة كما كانت دائماً، لكن هذه المرة، كان هناك شيء قد تحطم في عمق عينيك.
كنتُ أتوقع أن تذرف دموعك، أن تصرخ، لكن لا، أبو علي! لم تذرف دمعة، لم تصرخ. ربما مثل السيد، لم ترغب في أن يرى أعداؤك دموعك. لكنني... لم أتمالك نفسي. عندما رأيتك تدخل الاستاد مع تابوت السيد، انفجرت مشاعري. رفعتُ يدي إلى السماء، صرختُ، ناديته مرات ومرات: أبو علي! أين السيد؟ أين السيد؟
لكن أنت، بقيت صامتاً كما كنت دائماً، كما كانت كل تلك السنوات التي قضيتها بجانب السيد، دون أي كلام زائد، دون أي ادعاء. أنت، كما كنت، ذهبتَ في صمت.
أبو علي، الآن بعد أن رحل السيد، ماذا تفعل؟ لم تعد هناك حاجة إلى جهاز اللاسلكي، لم تعد تحتاج للتحرك خلفه في ظلمة الليل. لم تعد تتحقق من الأبواب قبل دخوله، لم تعد تقف في زاوية الغرفة، صامتاً ولكن يقظاً. الآن، بعد أن لم يعد هناك من يحتاج إلى درعك، أين تضع يديك؟
الآن، بعد أن لم تعد تسمع صوت السيد، كيف تجد الهدوء ليلاً؟
قل لي، ماذا تفعل عندما تستيقظ في منتصف الليل وتبحث عن صوت اللاسلكي دون وعي؟ كيف تتعامل مع غيابه؟ أليس الظل بلا صاحبه لا معنى له؟ يا أبا علي، قل لي كيف تتحمل هذا الفراق؟
أما أنا... أنا لم أعد أستطيع. هذا الحنين، هذا الغياب، هذا الفراغ، قد أسقطني على ركبتي. الضاحية أصبحت مظلمة، الشوارع بلا سيد، الهواء أصبح ثقيلاً. لم أعد أرى ذلك القامح الطويل، ولم أعد أسمع تلك الكلمات الهادئة الحاسمة. كم أفتقده، كم لا أستطيع تصديق غيابه...
قل لي، أبو علي، كيف تتحمل هذا الحزن؟ كيف تواصل حياتك بدون السيد؟ كنتَ دائماً ظله، فكيف الآن من دون السيد؟
يا أبا علي، أنت آخر الرجال... لكن من دون السيد، كيف؟ كيف تصبر؟ كيف تتحمل؟
أبو علي، الآن بعد أن لم يعد السيد، كيف تتعامل مع غيابه؟ ماذا تفعل عندما لا تراه بجانبك؟ عندما لا يعود جهاز اللاسلكي مليئاً بأوامره؟ أخبرنا عن السيد. أخبرنا عن الليالي التي كنتَ تبقى مستيقظاً حتى الصباح لتمنع أي خطر من الاقتراب منه. أخبرنا عن ابتساماته، عن نظراته التي كانت فقط أنت من يمكن أن يفهمها.
أخبرنا عن خصوصيات السيد... عن صلواته في الليل، عن الدموع الصامتة التي كانت تنهمر في الظلام. عن اللحظات التي كان فيها وحيداً، وربما لم يكن أحد يراه سواه. عن ليالي العمليات، عندما كنتَ تجلس خلف جهاز اللاسلكي، هادئاً ولكن حاسماً، وأنت مستعد لأداء الأوامر.
وأخبرنا عن لحظاته الأخيرة... عن تلك الثواني التي لم يكن هناك فيها رجوع. كيف كنتَ قادراً على تحمل ذلك؟ كيف كنتَ قادراً على حمل تابوته والمضي قدماً دون أن تركع؟ كيف تنفست عندما دفنوه؟
أبو علي، كنتَ آخر الرجال، آخر الشجاعة، آخر التضحية. لكن الآن، بعد أن لم يعد السيد... كيف تتحمل ذلك؟