به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، محمدرضا سرشار نویسنده و منتقد اخیرا فصلی تازه به کتاب «راز شهرت صادق هدایت» اضافه کرده است بخش اول آن با عنوان «اندر فواید تریاک و مشروب و مواد افیونی از زبان نویسنده بوف کور» منتشر شد و امروز بخش دوم آن در خبرگزاری فارس منتشر شده است.
یکی از گرفتاریهای صادق هدایت، اعتیاد همیشگی(از ابتدای جوانی تا پایان عمر) او به مشروبهای الکلی بود.
مجتبی مینوی، در نشستی که به مناسبت یاد بود هدایت ـ پس از مرگش برگزار شد ـ دربارۀ گعدههایی که در جوانی با هدایت داشت، گفتهاست:
«اگر این مقوله را تجاهر به فسق نشمارید، گاهی مشروبهای قویتر از آب نیز مینوشیدیم.»
در این باره، پرویز ناتل خانلری، به نقل از خودِ هدایت، چنین بیان کردهاست:
«هدایت میگفت: بعد از اینکه ما[:خودش] ریش وسبیل درآوردیم وبه اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کمکم شروع کردیم دمی به خمره بزنیم. و چون من، مشروبهای خوب را خیلی دوست میداشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل، توی کمدم پیدا میشد.
پدرم[:پدر هدایت] موضوع را فهمیده بود. تا میدید که ما شراب خوبی گیر آوردهایم وگذاشتهایم، که سر فرصت یک لیوان بخوریم، میآمد شراب را میبرد، یا بطری را نصفه میکرد؛ و روی کاغذی مینوشت: پسر! شرابت را خوردم. شراب خوبی نبود. آن طور که میگفتی دو تومان گران خریدهای دو قران بیشتر نمیارزد.
و دو قران روی کاغذ میگذاشت و میرفت. ما در حسرت شراب، میسوختیم.
مدتها این کار ادامه داشت. تا اینکه یک روز با خبر شدم برای پدر، یک بطر کنیاک هنسی اعلا آوردهاند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش؛ بطری را برداشتم؛ و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: پدر! کنیاکت را خوردم. بسیار مزخرف بود. حیف پول، که آدم پول این کنیاک بدهد. چون واقعاً به هیچ نمیارزد، پولی برایت نگذاشتم.
همو، در همان صفحۀ همین نوشته، اظهار کرده است:
«علاقۀ زیادی به مشروب داشت؛ اما نه برای خوردن.[!] از داشتن انواع مشروبها در خانه لذت میبرد. اغلب به ما بطریهایی را نشان می داد، که مثلاً سی سال از عمرشان گذشته بود؛ و او، این بطریها را، مثل چیز عتیقه، نگهداشته بود.»
«در سالهای اول، هدایت واقعاً در مشروب خوردن، جانب اعتدال را رعایت میکرد. وقت بیشتر از سه استکان شستی، ودکا نمیخورد. منتها این سه تا استکان ودکا را، با حوصله و در طی زمان طولانی، مصرف میکرد.
اما چندی بعد، سه استکان ودکا در هر نشست، تبدیل به میگساریهای طولانی شده است:
این نهال، بدان هنگام که من به تهران بازگشتم، بسی بالاتر رفته، و درختی تناور شده بود. کافه نشینی معمولی هدایت، مبدل به مجلسهای میگساری شده بود. آن آدم محتاط پر حوصله، تبدیل به یک موجود بی احتیاط سهل انگار گردیده بود.
در میزان مصرف الکلش تغییر فاحشی روی داده بود. او که هیچ وقت بیش از سه استکان ودکا نمیخورد، حال به فلسفۀ «بیا و کشتی ما در شط شراب انداز» روی آورده بود؛ و هیچ، اندازه نگه نمیداشت.»
تقی رضوی، ضمن بیان خاطرۀ خود از آخرین دیدار با هدایت پیش از خودکشی اولش در سال 1307 (در سن بیست وپنج _ شش سالگی) در پاریس، اظهار داشته است: «زیاد حرف نزد؛ و بیشتر از معمول[توجه شود!] نوشید.»
بعدها، خودِ هدایت نیز، برای رضوی تعریف کرده است:
«تو پاریس که از تو جدا شدم؛یکراست رفتم به یک کافهای در کشان. چند گیلاس دیگر هم، زدم.»
:این حادثه، میبایست در اوایل خرداد 1307 رخ داده باشد.» هدایت متولد بهمن 1281 است.
نویسندۀ همین کتاب (صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت) در این باره، خود، آورده است:
«چندین دهه بعد، یکی از همدورهایهای نا همدل [در همان سال 1307]، چنین به یاد می آورد: تنها وآشفته، حواسش بیشتر به کار خودش بود؛ و سر شام، شراب بقیه را هم میخورد.»
یکی از پاتوقهای آخر شب میخواری هدایت و دوستانش، میخانۀ کوچک ما سکوت، در خیابان فردوسی شمالی، نزدیک خیابان کوشک بوده است.
پیتر ایوری، در «خاطرهای از صادق هدایت»، نوشته است:
«هدایت، مرد متینی بود؛ و ملاقاتهای هر روزه با رفقا، یکی از برنامههایش به شمار میرفت. این برنامهها، همیشه سرِ ساعت معینی بود؛ که دوستانی که شغل اداری داشتند، از کار تعطیل شده و به محل ملاقات میآمدند. این ملاقاتها معمولاً با آبجو شروع میشد. ولی در پی دیدار از کافههای دیگر، به مشروبات قویتر، منتهی میشد.»
«او[:هدایت] اعتقاد داشت که من حتماً باید از شراب اصفهان بنوشم. به همین خاطر، ما به اتفاق به کافهای رفتیم که رانندگان تریلی در آن جمع میشدند. با اینکه درست وسط روز بود، ولی صاحب کافه، برایمان شراب آورد. [...] آن روز بعد از ظهر را، با نوشیدن شراب وصحبت دربارۀ پروست وجیمز جویس و ویرجینیا وولف به پایان رساندیم.»
صادق چوپک گفته است:
«گاهی برای می شبانه، دیناری در جیب نداشته است.»
«من خیلی کم اتفاق می افتاد که روز، دست به میخوارگی بزنم. می خوردن روز را، خوش نداشتم.
روزی با هدایت وقائمیان بودیم. بهار بود وآفتاب زیر ابر پنهان و نم نم ریز باران در هوای ظهری بود. در کافه فردوس بودیم و روز جمعه بود. هدایت گفت: برویم می بزنیم.
رفتیم دکان خاچیک، در بازار نو. و آنجا، لبی تر کردیم.
بعد از آن نیز:
گفت: می رویم به بار هتل ریتس؛ و آنجا، ودکای خالی می خوریم.»
م.ف.فرزانه، خاطرۀ اولین ملاقاتش با هدایت را، این طور تعریف کرده است:
«رستوران پرندۀ آبی، در ضلع شرقی این میدان[:فردوسی] واقع بود. [...] در کنار پنجره دالبری، دو نفر روبه روی همدیگر، مشغول غذا خوردن بودند. و سر میزی که یک برش به دیوار شمالی تکیه داشت، یک مرد نحیف اندامی نشسته و یک بشقاب سبزی خوردن و تنگ کوچکی(یک چتول ودکا یا عرق) در مقابلش بود؛ و داشت یک روزنامۀ فرنگی می خواند. با اینکه صادق هدایت و حتی عکسش را هم ندیده بودم، حدس می زدم که این شخص، خودِ اوست.»
بعدها، پس از آشنایی از نزدیکِ فرزانه با هدایت، در یک ملاقات دیگر با او:
«هدایت از جایش بلند شد و از طبقۀ زیرین گنجۀ شیشه دار، یک بطری شراب آورد؛ و در حالی که چوب پنبۀاش را می کشید، گفت: این هم سوغات همدان است، برای آقای فرزانه.
من، باز امتناع کردم. گفت: مگر آن روز که شراب خوردی، حالت به هم خورد؟ -نه؛خیر. -پس چی؟ گوهرین گفت: می خواهی شاگرد مرا از راه در ببری؟ - خودت گفتی می آورمش که درسش بدهی...ما این جوری درس می دهیم. شماها که بلد نیستید!»
خاطرۀ دیگر فرزانه از هدایت - در این ارتباط - روزی است که با یکدیگر به تماشای نمایش «سرباز شکلاتی» رفتهاند. در استراحت (آنتراکت) بین دو پردۀ نمایش، به بار گرین روم تماشاخانه می آیند. و هدایت، برای خودش، «یک گیلاس جین» سفارش می دهد.
در ملاقاتی دیگر بین این دو: هدایت یک کنیاک برای خودش، ویک آبجو برای من، دستور داد. روسی خورده بودیم. دو بطرمن خریدم، دو بطر هدایت. سر می کشیدیم. وقتی تمام می شد، بطریها را، بیرون، تو بیابان، پرت می کردیم. »
«سر شبی، در کافه فردوس، دو به دو تصمیم گرفتیم برویم دمی به خمره بزنیم. با خنده ازم پرسید: چقدر پول داری؟ گفتم: در حدود پانزده ریال. گفت: کافی نیست.»
تقی تقصلی نی شرحی از یک مجلس مشروبخواری اش با صادق هدایت، داده است:
«ما دو نفر[:خودش و صادق هدایت] با آن پسته ها، دو بطری ویسکی خوردیم!
بنده که تَرک کرده بودم و نمی خواستم مشروب بخورم، تحت تأثیر صادق هدایت و حرفهایش راجع به موسیقی ایرانیِ، و ارادتی که به او داشتم، کاری کرد که به من داد و من هم خوردم. مستِ مست شدم.»
«حال هدایت و من، نامناسب بود. کاملاً مست بودیم. درشکه ایستاد و ما را سوار کرد و برد به آنجا. آن عده هم، مشروب خورده بودند. ولی حال ما، واقعاً خراب بود.
به هر حال، رفتیم. بعد از غذا، طبعاً یک عدهای تریاک می کشیدند. منقل تریاکی بود و آقای صادق هدایت هم، گاهی کمی تریاک می کشید. پای منقل تریاک، پنج-شش نفری جمع بودیم (بنان و هدایت وبنده ودیگران). و من یادم هست، قدری سه تار که زدم، حالم بهتر شد. (برای اینکه سر وصورتم را، با آب سرد، شسته بودم؛ وحالم جا آمده بود.) ولی صادق هدایت، هنوز مست بود.
من هشیارتر شده بودم. من خیلی راحت می توانستم ساز بزنم. وقتی من ساز زدم وبنان خواند[...] یک وقت دیدم صادق هدایت گریه می کند وموهای سرش را می کند!»
باز در ملاقاتی در بار لاما سکوت در میدان فردوسی تهران: «هدایت یک گیلاس ودکا را، آرام نوشید.»
در یک ملاقات دیگر: «برای نوشابه هم، یک چتول ودکا و یک آبجو، با یک آبعلی سفارش دادیم.»
در ملاقاتی دیگر: «دکتر روحبخش، معروف به «دکتر هالو» سر رسید. [...] به هدایت گفت: دایی! حالا دیگر تو هم از دمِ آفتاب زردی، اشربه می خوری؟ ـ به جناب عالی چه مربوط؟ ـ می خواهی این جوان معصوم[:فرزانه] را هم عرقخور بکنی؟»
«هدایت یک بطری شراب سفید آورد و باز کرد؛ و برای من هم، یک گیلاس ریخت.»
«هدایت مثل همیشه، با سر و روی شسته، ولی بدون کت، وفقط با پیراهن وشلوار بود. دود غلیظ سیگار، توی اتاق پیچیده بود و یک بطری کنیاکِ نوار آبیِ مارتلِ چهار پر، با یک لیوان نیم پر، روی میز کوچک مماس به دیوار، دیده میشد. آیا صبح خیلی زود بیدار شده بود[...]؟»
«بدون اینکه به من تعارف بکند، یک جرعه کنیاک نوشید؛ و بی اعتنا به حضورم، پکی به سیگارش زد.»
در این دیدار، هدایت، در قدردانی از فرزانه، که آپارتمانی برای اجاره برای او پیدا کرده، گفته است:
«اگر بتوانی معامله را جور کنی، یک بطری زمین می زنم؛ و یک شب تا صبح، با همدیگر خوش می گذرانیم .[...]»
خاطرۀ صادق چوبک از میگساری دو نفرهشان ـ با صادق هدایت ـ در همان دوران جوانی نیز خواندنی است؛ و نشان میدهد به خلاف ادعای خانلری، در همان سنین هم، هدایت، اگر پایی داده، خیلی بیش از سه استکان، عرق میخورده است: «در برگشتن [:از ساری] به تهران، هر دو مست بودیم. شاید هر یک دو بطر ودکای»
(حال، این را مقایسه کنید با دفاع فرزانه از هدایت در همین ارتباط؛ که نوشته است: «اگر هدایت دو تا گیلاس مشروب می خورد، هرگز بد مستی نمی کرد!»
فریدون هویدا، در یادداشتش دربارۀ هدایت، خاطره ای هم از مشروبخواری اش با صادق هدایت، تعریف کرده است:
«از خانۀ شهید نورایی که بیرون آمدیم، [ صادق هدایت] خیلی منقلب بود. وبا سه ـ چهار تا ودکای پشت سر هم، خودش را آرام کرد.»
این خاطره در این مورد را هم، از احسان طبری، بخوانید:
«تا پیش از ساعت هشت بعد از ظهر، که از آن پس گیلاسی دو یا سه، مشروب می خورد و شنگول میشد، مردی کم سخن و عبوس بود؛ و تا حدی، تأثیر خود بگیری در بیننده باقی می گذاشت.»
«دوستان شبش، افرادی بودند که با او در عیش و نوش، همراهی می کردند. عیش و نوش هدایت، وسوسۀ دوستان شبش بود.»
اردشیر آوانسیان - دوست ارمنی هدایت ـ از قول یک کارگر ارمنی ایرانی مقیم پاریس، نقل کرده است:
هر وقت به پاریس می آمد، روی حساب همان آشنایی دوران نوجوانی، من با خبر می شدم و نزدش می رفتم. یا در منزل من ویا در خارج از منزل، در کافهای مشروبی می خوردیم و از گذشته ها و دربارۀ روزگار تهران حرف می زدیم و تجدید خاطره می کردیم. این دفعه هم آمد سراغم. و من و زنم را دعوت کرد که به آپارتمانش برویم و لبی تر کنیم.
گاهی که با هم مشروب می خوریم، خوش می گذشت. از حرفهای شوخی و محبتهای
ایشان و اینکه حاضر میشد با یک کارگر ارمنی لب تر کند، خوشم می آمد.
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، محمدرضا سرشار نویسنده و منتقد اخیرا فصلی تازه به کتاب «راز شهرت صادق هدایت» اضافه کرده است بخش اول آن با عنوان «اندر فواید تریاک و مشروب و مواد افیونی از زبان نویسنده بوف کور» منتشر شد و امروز بخش دوم آن در خبرگزاری فارس منتشر شده است.
یکی از گرفتاریهای صادق هدایت، اعتیاد همیشگی(از ابتدای جوانی تا پایان عمر) او به مشروبهای الکلی بود.
مجتبی مینوی، در نشستی که به مناسبت یاد بود هدایت ـ پس از مرگش برگزار
شد ـ دربارۀ گعدههایی که در جوانی با هدایت داشت، گفتهاست:
«اگر این مقوله را تجاهر به فسق نشمارید، گاهی مشروبهای قویتر از آب نیز مینوشیدیم.»
در این باره، پرویز ناتل خانلری، به نقل از خودِ هدایت، چنین بیان کردهاست:
«هدایت میگفت: بعد از اینکه ما[:خودش] ریش وسبیل درآوردیم وبه اصطلاح
برای خودمان آدمی شدیم، کمکم شروع کردیم دمی به خمره بزنیم. و چون من،
مشروبهای خوب را خیلی دوست میداشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل، توی کمدم
پیدا میشد.
پدرم[:پدر هدایت] موضوع را فهمیده بود. تا میدید که ما شراب خوبی گیر
آوردهایم وگذاشتهایم، که سر فرصت یک لیوان بخوریم، میآمد شراب را
میبرد، یا بطری را نصفه میکرد؛ و روی کاغذی مینوشت: پسر! شرابت را
خوردم. شراب خوبی نبود. آن طور که میگفتی دو تومان گران خریدهای دو قران
بیشتر نمیارزد.
و دو قران روی کاغذ میگذاشت و میرفت. ما در حسرت شراب، میسوختیم.
مدتها این کار ادامه داشت. تا اینکه یک روز با خبر شدم برای پدر، یک بطر
کنیاک هنسی اعلا آوردهاند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش؛ بطری را
برداشتم؛ و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: پدر! کنیاکت را خوردم. بسیار مزخرف
بود. حیف پول، که آدم پول این کنیاک بدهد. چون واقعاً به هیچ نمیارزد،
پولی برایت نگذاشتم.
همو، در همان صفحۀ همین نوشته، اظهار کرده است:
«علاقۀ زیادی به مشروب داشت؛ اما نه برای خوردن.[!] از داشتن انواع
مشروبها در خانه لذت میبرد. اغلب به ما بطریهایی را نشان می داد، که
مثلاً سی سال از عمرشان گذشته بود؛ و او، این بطریها را، مثل چیز عتیقه،
نگهداشته بود.»
«در سالهای اول، هدایت واقعاً در مشروب خوردن، جانب اعتدال را رعایت
میکرد. وقت بیشتر از سه استکان شستی، ودکا نمیخورد. منتها این سه تا
استکان ودکا را، با حوصله و در طی زمان طولانی، مصرف میکرد.
اما چندی بعد، سه استکان ودکا در هر نشست، تبدیل به میگساریهای طولانی شده است:
این نهال، بدان هنگام که من به تهران بازگشتم، بسی بالاتر رفته، و درختی
تناور شده بود. کافه نشینی معمولی هدایت، مبدل به مجلسهای میگساری شده
بود. آن آدم محتاط پر حوصله، تبدیل به یک موجود بی احتیاط سهل انگار گردیده
بود.
در میزان مصرف الکلش تغییر فاحشی روی داده بود. او که هیچ وقت بیش از سه
استکان ودکا نمیخورد، حال به فلسفۀ «بیا و کشتی ما در شط شراب انداز» روی
آورده بود؛ و هیچ، اندازه نگه نمیداشت.»
تقی رضوی، ضمن بیان خاطرۀ خود از آخرین دیدار با هدایت پیش از خودکشی
اولش در سال 1307 (در سن بیست وپنج _ شش سالگی) در پاریس، اظهار داشته است:
«زیاد حرف نزد؛ و بیشتر از معمول[توجه شود!] نوشید.»
بعدها، خودِ هدایت نیز، برای رضوی تعریف کرده است:
«تو پاریس که از تو جدا شدم؛یکراست رفتم به یک کافهای در کشان. چند گیلاس دیگر هم، زدم.»
:این حادثه، میبایست در اوایل خرداد 1307 رخ داده باشد.» هدایت متولد بهمن 1281 است.
نویسندۀ همین کتاب (صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت) در این باره، خود، آورده است:
«چندین دهه بعد، یکی از همدورهایهای نا همدل [در همان سال 1307]، چنین
به یاد می آورد: تنها وآشفته، حواسش بیشتر به کار خودش بود؛ و سر شام، شراب
بقیه را هم میخورد.»
یکی از پاتوقهای آخر شب میخواری هدایت و دوستانش، میخانۀ کوچک ما سکوت، در خیابان فردوسی شمالی، نزدیک خیابان کوشک بوده است.
پیتر ایوری، در «خاطرهای از صادق هدایت»، نوشته است:
«هدایت، مرد متینی بود؛ و ملاقاتهای هر روزه با رفقا، یکی از
برنامههایش به شمار میرفت. این برنامهها، همیشه سرِ ساعت معینی بود؛ که
دوستانی که شغل اداری داشتند، از کار تعطیل شده و به محل ملاقات میآمدند.
این ملاقاتها معمولاً با آبجو شروع میشد. ولی در پی دیدار از کافههای
دیگر، به مشروبات قویتر، منتهی میشد.»
«او[:هدایت] اعتقاد داشت که من حتماً باید از شراب اصفهان بنوشم. به همین
خاطر، ما به اتفاق به کافهای رفتیم که رانندگان تریلی در آن جمع میشدند.
با اینکه درست وسط روز بود، ولی صاحب کافه، برایمان شراب آورد. [...] آن
روز بعد از ظهر را، با نوشیدن شراب وصحبت دربارۀ پروست وجیمز جویس و
ویرجینیا وولف به پایان رساندیم.» صادق چوپک گفته است:
«گاهی برای می شبانه، دیناری در جیب نداشته است.»
«من خیلی کم اتفاق می افتاد که روز، دست به میخوارگی بزنم. می خوردن روز را، خوش نداشتم.
روزی با هدایت وقائمیان بودیم. بهار بود وآفتاب زیر ابر پنهان و نم نم
ریز باران در هوای ظهری بود. در کافه فردوس بودیم و روز جمعه بود. هدایت
گفت: برویم می بزنیم.
رفتیم دکان خاچیک، در بازار نو. و آنجا، لبی تر کردیم. بعد از آن نیز:
گفت: می رویم به بار هتل ریتس؛ و آنجا، ودکای خالی می خوریم.»
م.ف.فرزانه، خاطرۀ اولین ملاقاتش با هدایت را، این طور تعریف کرده است:
«رستوران پرندۀ آبی، در ضلع شرقی این میدان[:فردوسی] واقع بود. [...] در
کنار پنجره دالبری، دو نفر روبه روی همدیگر، مشغول غذا خوردن بودند. و سر
میزی که یک برش به دیوار شمالی تکیه داشت، یک مرد نحیف اندامی نشسته و یک
بشقاب سبزی خوردن و تنگ کوچکی(یک چتول ودکا یا عرق) در مقابلش بود؛ و داشت
یک روزنامۀ فرنگی می خواند. با اینکه صادق هدایت و حتی عکسش را هم ندیده
بودم، حدس می زدم که این شخص، خودِ اوست.»
بعدها، پس از آشنایی از نزدیکِ فرزانه با هدایت، در یک ملاقات دیگر با او:
«هدایت از جایش بلند شد و از طبقۀ زیرین گنجۀ شیشه دار، یک بطری شراب
آورد؛ و در حالی که چوب پنبۀاش را می کشید، گفت: این هم سوغات همدان است،
برای آقای فرزانه.
من، باز امتناع کردم. گفت: مگر آن روز که شراب خوردی، حالت به هم خورد؟
-نه؛خیر. -پس چی؟ گوهرین گفت: می خواهی شاگرد مرا از راه در ببری؟ - خودت
گفتی می آورمش که درسش بدهی...ما این جوری درس می دهیم. شماها که بلد
نیستید!»
خاطرۀ دیگر فرزانه از هدایت - در این ارتباط - روزی است که با یکدیگر به
تماشای نمایش «سرباز شکلاتی» رفتهاند. در استراحت (آنتراکت) بین دو پردۀ
نمایش، به بار گرین روم تماشاخانه می آیند. و هدایت، برای خودش، «یک گیلاس
جین» سفارش می دهد.
در ملاقاتی دیگر بین این دو: هدایت یک کنیاک برای خودش، ویک آبجو برای
من، دستور داد. روسی خورده بودیم. دو بطرمن خریدم، دو بطر هدایت. سر می
کشیدیم. وقتی تمام می شد، بطریها را، بیرون، تو بیابان، پرت می کردیم. »
«سر شبی، در کافه فردوس، دو به دو تصمیم گرفتیم برویم دمی به خمره بزنیم.
با خنده ازم پرسید: چقدر پول داری؟ گفتم: در حدود پانزده ریال. گفت: کافی
نیست.»
تقی تقصلی نی شرحی از یک مجلس مشروبخواری اش با صادق هدایت، داده است:
«ما دو نفر[:خودش و صادق هدایت] با آن پسته ها، دو بطری ویسکی خوردیم!
بنده که تَرک کرده بودم و نمی خواستم مشروب بخورم، تحت تأثیر صادق هدایت و
حرفهایش راجع به موسیقی ایرانیِ، و ارادتی که به او داشتم، کاری کرد که به
من داد و من هم خوردم. مستِ مست شدم.»
«حال هدایت و من، نامناسب بود. کاملاً مست بودیم. درشکه ایستاد و ما را
سوار کرد و برد به آنجا. آن عده هم، مشروب خورده بودند. ولی حال ما، واقعاً
خراب بود.
به هر حال، رفتیم. بعد از غذا، طبعاً یک عدهای تریاک می کشیدند. منقل
تریاکی بود و آقای صادق هدایت هم، گاهی کمی تریاک می کشید. پای منقل تریاک،
پنج-شش نفری جمع بودیم (بنان و هدایت وبنده ودیگران). و من یادم هست، قدری
سه تار که زدم، حالم بهتر شد. (برای اینکه سر وصورتم را، با آب سرد، شسته
بودم؛ وحالم جا آمده بود.) ولی صادق هدایت، هنوز مست بود.
من هشیارتر شده بودم. من خیلی راحت می توانستم ساز بزنم. وقتی من ساز زدم
وبنان خواند[...] یک وقت دیدم صادق هدایت گریه می کند وموهای سرش را می
کند!»
باز در ملاقاتی در بار لاما سکوت در میدان فردوسی تهران: «هدایت یک گیلاس ودکا را، آرام نوشید.»
در یک ملاقات دیگر: «برای نوشابه هم، یک چتول ودکا و یک آبجو، با یک آبعلی سفارش دادیم.»
در ملاقاتی دیگر: «دکتر روحبخش، معروف به «دکتر هالو» سر رسید. [...] به
هدایت گفت: دایی! حالا دیگر تو هم از دمِ آفتاب زردی، اشربه می خوری؟ ـ به
جناب عالی چه مربوط؟ ـ می خواهی این جوان معصوم[:فرزانه] را هم عرقخور
بکنی؟»
«هدایت یک بطری شراب سفید آورد و باز کرد؛ و برای من هم، یک گیلاس ریخت.»
«هدایت مثل همیشه، با سر و روی شسته، ولی بدون کت، وفقط با پیراهن وشلوار
بود. دود غلیظ سیگار، توی اتاق پیچیده بود و یک بطری کنیاکِ نوار آبیِ
مارتلِ چهار پر، با یک لیوان نیم پر، روی میز کوچک مماس به دیوار، دیده
میشد. آیا صبح خیلی زود بیدار شده بود[...]؟»
«بدون اینکه به من تعارف بکند، یک جرعه کنیاک نوشید؛ و بی اعتنا به حضورم، پکی به سیگارش زد.»
در این دیدار، هدایت، در قدردانی از فرزانه، که آپارتمانی برای اجاره برای او پیدا کرده، گفته است:
«اگر بتوانی معامله را جور کنی، یک بطری زمین می زنم؛ و یک شب تا صبح، با همدیگر خوش می گذرانیم .[...]»
خاطرۀ صادق چوبک از میگساری دو نفرهشان ـ با صادق هدایت ـ در همان دوران
جوانی نیز خواندنی است؛ و نشان میدهد به خلاف ادعای خانلری، در همان سنین
هم، هدایت، اگر پایی داده، خیلی بیش از سه استکان، عرق میخورده است: «در
برگشتن [:از ساری] به تهران، هر دو مست بودیم. شاید هر یک دو بطر ودکای»
(حال، این را مقایسه کنید با دفاع فرزانه از هدایت در همین ارتباط؛ که
نوشته است: «اگر هدایت دو تا گیلاس مشروب می خورد، هرگز بد مستی نمی کرد!»
فریدون هویدا، در یادداشتش دربارۀ هدایت، خاطره ای هم از مشروبخواری اش با صادق هدایت، تعریف کرده است:
«از خانۀ شهید نورایی که بیرون آمدیم، [ صادق هدایت] خیلی منقلب بود. وبا سه ـ چهار تا ودکای پشت سر هم، خودش را آرام کرد.»
این خاطره در این مورد را هم، از احسان طبری، بخوانید:
«تا پیش از ساعت هشت بعد از ظهر، که از آن پس گیلاسی دو یا سه، مشروب می
خورد و شنگول میشد، مردی کم سخن و عبوس بود؛ و تا حدی، تأثیر خود بگیری در
بیننده باقی می گذاشت.»
«دوستان شبش، افرادی بودند که با او در عیش و نوش، همراهی می کردند. عیش و نوش هدایت، وسوسۀ دوستان شبش بود.»
اردشیر آوانسیان - دوست ارمنی هدایت ـ از قول یک کارگر ارمنی ایرانی مقیم پاریس، نقل کرده است:
هر وقت به پاریس می آمد، روی حساب همان آشنایی دوران نوجوانی، من با خبر
می شدم و نزدش می رفتم. یا در منزل من ویا در خارج از منزل، در کافهای
مشروبی می خوردیم و از گذشته ها و دربارۀ روزگار تهران حرف می زدیم و تجدید
خاطره می کردیم. این دفعه هم آمد سراغم. و من و زنم را دعوت کرد که به
آپارتمانش برویم و لبی تر کنیم.
گاهی که با هم مشروب می خوریم، خوش می گذشت. از حرفهای شوخی و محبتهای
ایشان و اینکه حاضر میشد با یک کارگر ارمنی لب تر کند، خوشم می آمد.