پایگاه خبری ۵۹۸: از صبح که زمزمه عملیات در گردان پیچید، نفسها و نگاهها رنگ و بوی دیگری گرفت. حلالیت و شفاعت طلبیدن و نوشتن نامه و یا وصیت و خلوت کردن و گاه در آغوش کشیدن یکدیگر دیدنی بود!
در همین حال و هوا پیک گردان خبر آورد که همه در ضلع شرقی کمپ جمع بشیم.
چند نفر از بچههایگردان از بیمارستان خودشان را به گردان رساندند. عجیب است با همه پنهانکاریها، عملیاتیها شب عملیات را استشمام کرده و خود را به آن میرسانند. گویی شب قدری است که بین شبهای شریفی مستور اما اهل معرفت به اسرار آن واقفند و سروش آسمانی آنان را آواز دهد که باز بساط عشق بگسترند.
آقای بابایی فرمانده گردان با دست آویخته به گردن که در مرحله اول عملیات مجروح شده بود، در جمع بچههای حاضر شد و بعد توضیح در باره عملیات، سعی کرد که مجروحان را قانع کند تا با این حالشان در مقر بمانند که تلاشش بیثمر بود. یکی از بچههای تفرش به حاجی گفت: حاجی اگر قرار با دوتا زخم تیر و ترکش از عملیات جا بمونیم، خودتون اولی هستید!
حاجی سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت.
یکی هم رندی کرد و گفت حالا که حاجی رضایت داد، صلواتی برای سلامتیاش بفرستید.
یکی از بچهها که دستش از مچ تا آرنج را گچ گرفته بودن، در تقلای پوشیدن لباس رزم بود و چند نفری هم دورهاش به کرده تا چارهای برای آستینش کنند.
یکی با سرنیزه آستینش را برید و یک بلوز آستین کوتاه برایش درست کرد که اسباب طنز و خنده بچهها شد.
آقای ذاکری همون معاونگردان عصبی هم مثل همیشه با اضطراب و هیجان از جلوی بچهها تند تند قدم میزد و به هر یکی چیزی میگفت، بچهها قمقهها را جانگذارین، آب پُرش کنید.
برادر علی، بیسیم چک کن و باطریهاش هم کنترل کن.
کبریت و سیگار هم ممنوع و کسی هوس نکن با خودش بیار!
کسی وصیت نامه را تحویل نداده یا نامهای دارد به بچههای تعاون که آمدن تحویل بدین.
مسئولان دستهها آمار نیروها یادتون نره، قبل حرکت و بعد پیاده شدن از کامیونها کنترل کنید یکسره شده بود تذکر!
در گرگ و میش هوا، سوار کمپرسیها وبه سوی منطقه عملیات روانه شدیم.
فشردگی جمعیت در پشت کمپرسی، با تفنگ و تجهیزات و کوله پر از مهمات، حرکت تند ماشین در جادههای ناهموار با چراغ خاموش، وضعیت سختی درست کرده بود که طاقتفرسا بود و همه ترجیح میدادیم پیاده مسیر را طی کنیم.
ساعتی نگذشته که خودروها توقف کردند و همه از خوشحالی بیرون پریدیم و با راهنمایی فرماندهان گروهانها پشت خاکریز کوتاهی جاگیر شدیم.
آمار و کنترل نیروها مثلهمیشه با سرعت انجام گرفت و مزهپرانی بچهها هم چاشنی کار بود. بعد توقف کوتاه، در یک ستون حرکت کردیم.
با سکوت راه پیمودن در دل شب در آن دشت چو پرواز بر بال سیمرغ بود و لذتبخش!
شب چادر سیاهش را بر دشت افکنده بود و زمان لحظات هیجانی روحانی را بشارت میداد که سحرگاهان به منطقه موعود رسیدیم و پشت خاکریز منتظر ماندیم.
وزش نسیمخنک نیمهشب بهاری دامن کشان به سراغ بچهها میآمد که بعد ساعتها راهپیمودن، به خوابی فرو برد اما
دم سرد نسیم سحرگاهی در دل آتشین عاشقان نوازشی بود تا شاید که آفتاب دل مشتاقان را چند لحظه در مغرب خواب از طلوع باز دارد اما بشارت طلوع صبح صادق و شاید عروجی، شفق شرق امید را به تصویر میکشید و هر دمی را غنیمت میشمرد که هان لحظه دیدار یار و پرواز و رهایی نزدیک است، بیدار بمانید و هشیار باشید!
بچهها با اندک آب قمقمهها، وضو ساختند و کمربندها را برای مسافرتی ابدی بستند.
در سکوت مطلق دشت، گاه صدای غرش گلوله توپخانه آن را میشکست و منورها پرده سیاه شب را برای لحظاتی کنار میزد!
اما آسمان لاجوردین باستارگانی بیشمار چنان زیبا و چشم نواز بودکه آدمی را به وجد و سر ذوق میآورد و شده بود، تفسیر کلام خداوندی، وَلَقَد زَیَّنَّا ٱلسَّمَآءَٱلدّنیا بِمَصَٰبِیحَ
در زیر این منظره جمیل، بچهها چشم امید بهآسمان دوخته و آهسته به لب زمزمهای داشتند، گویی زمین صحنه نیایش شده و تمام دشت با بچهها در ترنم این عاشقانه همنوا!
اکنون که این نامه را برایت مینویسم و از آن صحنهها و لحظات روحانی فاصله گرفتهام و به علت جراحتم در آن شب به یاد ماندنی از کاروان عاشقان شهدا جا ماندهام، میفهمم که خداوند فقط نیکان را به حریم کبریاییاش بار دهد. سهم ما هم اندوه شد و حسرت!
گریزی نیست باید بسوزیم و بسازیم. چه نیکو سروده:
یار نیک رفت بر چرخ برین
یار فسقت ماند در قعر زمین
تو بماندی در میانه همچون
بیمدد چون آتشی در کاروان
گاه برای دلخوشیام با خود میگویم که ناسپاسی نکن، همین مقدار با این وضع و حال بد؛ اجازه مشاهده آن همه زیباییها و نیکان روزگار را داده، شاکر باش و بر این امر مباهات کن که:
ماهم ازمستاناینمی بودهایم
عاشقان درگه وی بودهایم.
🔺از کتاب زبور عشق،
نوشته حمید احمدی
- نویسنده : حمید احمدی
